چه بد کردم؟ چه شد ؟ از من چه دیدی؟
که نا گه دامن از من بر کشیدی؟
چه اوفتادت که از من بر شکستی؟
چرا یکبارگی از من رمیدی؟
چه خوش باشد که دلدارم توباشی
ندیمن و مونس و یارم تو باشی
دل پر درد را درمان تو سازی
شفای جان بیمارم
تو باشی
تو باشی
تو باشی
به غم . زان شاد میگردم
که تو غمخوار من گردی
از آن با درد می سازم
که تو درمان من باشی
بسا خون جگر جانا که برخال غمت خوردم
به روی آنکه یک باری
تو هم مهمان من باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش توباشی
خوشا آن دل که دلدارش توباشی
خوشا جانی که جانانش توباشی
تو باشی
تو باشی
تو باشی.
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط حسام الدین حقیقی
|
ای همه دعای من حج من خدای من
کربلا منای من میرم به قربانی
نازو نعمتم دادی نور رحمتم دادی
برگ دعوتم دادی در میان مهمانی
من زخون وضو دارم از تو آبرو دارم
با تو گفتگو دارم گفتگوی ربانی
عاشق مناجاتم کشته ملاقاتم
ای غمت مباهاتم با لبان عطشانی
ای به جان من ذکرت روز و شب منم فکرت
آمدم کنم شکرت شکرهای جسمانی
ای سرود لبهایم فیض بسته اعظایم
قلب و مغض و رگهایم میکند غزل خوانی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط حسام الدین حقیقی
|
کربلا بودیم .مقابل حرم حضرت عباس صبح به صبح صحنه ای را می دیدم که خیلی عجیب بود.
یک روز که برای نماز صبح رفته بودم حرم مقابل حرم همان صحنه را دیدم. .. // یک افسر درجه دار انگلیسی به حالت احترام نظامی خودشان (( سان)) چند ثانیه ای در مقابل حرم حضرت عباس سان میداد . رفتم جلو پرسیدم. What do you do چه میکنی؟
گفت: من دیدم همه در این مکان در جلوی در می ایستند وبه این فرد که من نمی شناسمش عرض احترام میکنند من هم گفتم حتما فرد بالا مقامی باید باشه .و بی ادبی هست که من احترام نگذارم
آقا جان؟؟؟؟؟
مرقد شش گوشه به پا میکنی؟؟ باد ل بیگانه صفا میکنی؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط حسام الدین حقیقی
|
امروز براي نوشتن از وادعي عشق دير شده بود ! فردا نيز دير است ! ديروز خط خطي كردم اين ورق را ! امروز تكرار شد ، باز هم خط خطي !؟ فكر پوسيده ي خود را به بازي واميدارم ، باز هم پنجره را باز مي كنم ! صدايم را مي شنوي؟! اين هق هق هاي بي صدا را ! باد خبر چيني نمي كند ـ اين را هم خوب مي دانم ! ـ هيچ ره گذري تا به امروز صداي هق هق هاي بي وقفه ي مرا نشنيده است ! تنها و تنها بالشتي بود تكيه گاه اشك هاي من ، آن هم فقط و فقط من پيراهنش را تر كردم ! از راز دل من هيچ چيز نمي داند!!
صداي تو بيداري ريشه ، آواز سبز برگ !
صداي تو پر وسوسه مثل شب خوني تگرگ !
صداي تو آهنگ شكستن ، بغض يه دنيا حرف !
تصويري از آواز صريحه ، قنديل و نور و برف !
هيشكي مثل تو نبود ، هيشكي مثل تو من و باور نكرد !
هيشكي با من مثل تو ، توي نقب شب من سفر نكرد !
هيشكي مثل تو نبود ، ساده مثل بوي پاك اطلسي !
يا بلوغ يه صدا ، ميون دغدغه ي دلواپسي !
تو غرورت مثل كوه ، مهربونيت مثل بارون مثل آب!
مثل يه جزيره دور ، مثل يه دريا پر از وحشت خواب !
هيشكي مثل تو نرفت ، هيشكي مثل تو نموند !
شعرهاي تنهاييمو ، هيشكي مثل تو نخوند !
همه حرفام مال تو ،همه شعرهام مال تو !
دنياي من شعرمه ، همه دنيام مال تو !
ايرج جنتي عطايي
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط حسام الدین حقیقی
|
گرچه اهل این خیابان نیستم..... با هوای این حوالی دل خوشم

شبی در خلوتم یاد تو بودم
کتاب خاطراتم را گشودم
زدم پر در هوای گنبد تو
کشیدم در خیالم مرقد تو
دوباره بالهایم باز کردم
به اوج اشک من پرواز کردم
به عشقت تا سحر بیدار بودم
تو گل بودی به پایت خاربودم
زدست دیده و دل هردوسیرم
که ترسیدم زگمراهی بمیرم
مسیر نور را گم کرده بودم
زغفلتهای خود شرمنده بودم
مدد کردی دلم بیدار گردد
زمستی گنه هشیار گردد
نمی دانم چه بوده یا چه هستم
تو میخواهی که من اینجا نشستم
الا ای مهربانی مکتب تو
گل خنده همیشه بر لب تو
مرا چون حضرت حق آفریده
نسیم عشق تو بر من دمیده
زنم پل در هوایت از دل خویش
کشم عکس جمالت بر گل خویش
دو ابرو چون هلال نازک ماه
زه تیرو کمان عشق الله
آقا جان. یا صاحب الزمان عید شما هم مبارک باشه انشاالله.
التماس دعا.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط حسام الدین حقیقی
|
( خواهر )
ای دخترو خواهر ولایت
آینه مادر ولایت
برارض و سما ملیکه در قم
آرام دل امام هفتم
معصومه به کنیه به عصمت
افتاده به خاک پات عفت
درکوی تو زنده . جان مرده
بر خاک تو عرش سجده برده
در قصر تو جبرئیل حاجب
زوار تو را بهشت واجب ( برادر )
گفتند و شنیده اند زآغاز
کز قم به جنان دری شود باز 
حاجت نبود مرا بر ان در
قم باشدم از بهشت برتر
مریم به برت اگر نشیند
این منظره را مسیح بیند
سازد به سلام و سرو قد خم
اول به تو بعد از آن به مریم.
التماس دعا
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط حسام الدین حقیقی
|
یوسف زهرا با تمام آرزوهایم. با تمام وجودم. آرزوی تورا دارم.
یبن الحسن...
نکنه روزی برسه تو بیای و من زیر خروار ها خاک پنهان شده باشم؟
یوسف زهرا...
نیاد اون روزی که من مقابل شما باشم ولی سرم را به زیر بی افکنم؟
آقا جان...
آره .. راست میگن که آخر هر هفته نامه تک تک ما ها به دست مبارکت میرسه. ولی.. روم نمیشه بگم.. نکنه نامه من بد باشه؟ اگه چیز بدی توی نامه دیدی به روم نیار..
آقا...
جان مادرت . تورو به پهلوی شکسته مادرت . خودت گفتی که از این به بعد از من هرچیزی خواستید من رو به گلوی تیر خورده حضرت علی اصغر قسم بدید. جان شش ماۀ حسین... پس کی میائی؟؟؟
یبن الحسن....
وقتی هفته رو به پایان میره . وقتی روز پنج شنبه فرامیرسه . به خودم میگم که امروز میایی. وقتی غروب جمعه که میشه....
وای. وای. وای.....
آقا ... توی اون غروب اون ساعت کجایی؟؟
کجایی؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط حسام الدین حقیقی
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط حسام الدین حقیقی
|

ماجرای شگفت انگیز ورود یك سگ گله و غیر ولگرد به حریم مقدس ثامن الحجج در روزهای میانی هفته گذشته زائران حرم امام رضا (ع) كه مشغول زیارت در پایین پای مبارك بودند را شگفت زده كرد.
به گزارش سایت «انتخاب» از مشهد به نقل از شاهدان عینی و فیلم و عكس تهیه شده توسط دوربینهای مدار بسته حرم، در روزهای میانی هفته گذشته، زائران حرم امام رضا (ع) ناگهان با سگ سفیدی مواجه شدند كه تا چند متری ضریح مطهر، پیش آمده بود و به صورت ویژه ای سرش را در درست مقابل پایین پای مبارك روی زمین گذاشته و با صداهای عجیب، گریه میكرد.
بنابراین گزارش، پس از آنكه یكی از دربانها با سگی مواجه شد كه بدون سر و صدا و سری پایین افتاده، قصد ورود به حرم رضوی را داشت، از ورود او به حرم جلوگیری میكند.
خود دربان در این مورد به «انتخاب» میگوید: باورم نمیشد كه این سگ چگونه به اینجا آمده و با هیچ مانعی رو به رو نشده است. سگ وقتی به طرف من آمد به شكل آرامی و فقط با كلمه «برو» سرش را برگرداند و بدون مقاومت از آنجا دور شد.
سگ یاد شده این بار با ورود به پاكینگ ویژه، وارد محوطه میشود و با مخفی كردن خود در كنار یك كمپرسی حامل سنگ (آن طور كه در تصاویر دوربین مدار بسته دیده شده)، خود را به صحنآزادی میرساند.
این سگ با ورود به داخل صحن به هیچ وجه از روی فرشها عبور نمیكند و به شكلی که هیچ كس متوجه نمیشود (اما دوربینها آن را ضبط كرده اند) در حالی كه به شكلی شگفت آور پشت به ضریح نمیكند، تا دو سه متری ضریح مطرح پیش میرود.
این سگ در دو سه متری ضریح زانو زده و سرش را به سنگهای حرم چسبانده و با درآوردن صداهای عجیب، شروع به نوعی گریه و میكند، به طوریكه خدامی كه در اطراف این سگ پس از ساعتی حلقه میزنند سر سگ یاد شده را خیس از اشك تعریف میكنند.
پس از ساعتی یكی از زائرین سگ را مشاهده میكند و خدام را خبر میكند. خدام پارچه ای را روی گردن سگ انداخته و با پهن كردن پارچه برزنتی از سگ میخواهند كه روی برزنت برود. سگ نیز به آرامی روی پارچه مینشیند و اجازه میدهد كه خدام شگفت زده، او را به داخل صحن هدایت كنند.
بنا بر گزارش، سگ یاد شده به دستور مقامات برای نگهداری به مزرعه ویژه آستان قدس رضوی منتقل شد.
ماجرای شگفت انگیز این سگ، چند روزیست كه بحث داغ مردم و زائران حرم امام رضا (ع) است.
عکس این سگ در این سایت هست . حتما ببینید . http://sharifnews.ir/?11323
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط حسام الدین حقیقی
|
((گرسلامم را نمیگوی علیک))
((در جواب بنده دشنامی بگو))
یارب نظری کن که دگر آه ندارم
جز درگه تو جای دگر راه ندارم
بی توشه روانم به دل وادی عشقم
یارب تو بدان من که پر کاه ندارم
.....
عظر گنهم نیست به جز دیده گریان
جز اشک مطاع دل گمراه ندارم
عشق تو حسین است و حسین وادی عشق است
جز عشق تو من هیچ به همراه ندارم
....
دیدار رخ یار اگر جرم و گناه است
ترسی زگنه از رخ این ماه ندارم
صد بار اگرجان بدهم یاکه بسوزم
جز زیر لبای حسنین جاه ندارم
.....
کی می شود آرام دل از سوز حسینی
جز سوختن از عشق حسین راه ندارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط حسام الدین حقیقی
|